تاريخ : جمعه 22 تير 1397برچسب:, | 14:37 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

هنگامی که با دروغ هایم تنها می شوم

می بینم که جوانیم از کفم رفت که دیگر حتی یک لحظه ان بر نمی گردد

افسوس میخورم که زندگی من در کنار چه کسی تباه شد

 و حالا من مانده ام با رگباری از اشک و ماتم

 ولی چه فایده هر چه فکر گذشته را بکنم بیشتر و بیشتر عذابم می دهد

توکل بر خداوند میکنم و از او یاری میخواهم 

و خدا رو شاکر هستم که هر وقت می خوانمش او را به من ارامش می دهد

من درد دلم را هر لحظه به او می گویم که جز او من کسی را ندارم در دو دنیا

و همیشه از او کمک میخواهم

 و تا به حال هم او کمکم کرده سپاسگذارم از تو ای خدای من

 

 

 

     معصــــــــومه عرفانی    


برچسب‌ها:
تاريخ : جمعه 22 تير 1397برچسب:, | 14:16 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

همه فکر میکنند در آسمان بر بال فرشتگان در پروازی تنها خودت می دانی که آسمان برایت زندانی بیش نیست...

قفل صندوقچه خاطرات را باز کرده ام

جز نوشته های کهنه ای از سپید های سالهای درود چیزی نیست.

نمیدانم دنبال کدام گم شده ام که خوو را به آب و آتیش میزنم تا بیابمش

این دل بی خبر از همه جا...

خود را در گنداب خاطرات غرق کرده 

چه بی مهابا و نترس...

به خودت بیا ادمای اطرافت را به حال خویش رها کن....

بگدار به پرواز تو فکر کنند...

حرفای در گوشیت همیشه یادم می ماند..

گفتی مرگ مگر مرا از تو جدا کنه

کو

آن مرگی که باعث جدایی من شد...

میخواهم گوشواره ای کنم

آویزان گوشم

تا همیشه به یادت باشم که چقدر زیبا بود دروغ هایت ...

صدای سوت قطار می آید

تا پشیمان نشده باید رفت

به استقبالش

درست مثل تو...

آره درست فهمیدی ...

تنها اونه که بدون زنگ مهمان ناخوانده است

ای دل

در واپسین غروب خود منتظر طلوع دیگری نباش ...

اینجا راحت دیوار بلند آرزوهایت رافرو می ریزند و رویت رد می شوند و انکار می کنند

انکه منتطرش نشسته ای سالهاست در بهشت 

هیزم جهنم را برایت تدارک می بیند...

 

 

      نسیرین حسینی   

 

 

 


برچسب‌ها:
تاريخ : دو شنبه 18 تير 1397برچسب:, | 12:17 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

می گویند تو از ونوس اومدی ومن از مریخ.

تو از ونوس لطیف ابی و ارام.

و من از مریخ سرد و سرخ و وحشی .

زبان تو متفاوت است و فهم انچه در دل داری برای من دشوار.

از ونوس امدی با قلبی پر مهر وجودی موثر و چشمانی پر امید.

از ونوس امدی تا همدم روح ویران و قلب خسته ام باشی .

تا دلگرمی روزگار من باشی...

تا خط بزنی مشق تنهایی را..

تا در امان نگهداری مرا از وحشت...

من از لابلای خاک سرخ از دل باد وحشی از کنار خطر ساز ترین صخره ها از مریخ امده ام.

می شنوی؟هنوز بیم و اضطراب نهفته در باد مریخ وحشیانه در گوشم می پیچید.

همراه من باش با قلبی مهربان وجودی ارامشبخش و چشمانی پر امید.

در کنارت تنهایی را با غرور در شکستم.

گرمای مهرت یخ های مریخ را از دلم زدود.

لبخند دل انگیزت یاد تلخ صخره های خاکستری را محو کرد.

زندگی سرود لطیفش را نواخت و فریاد هراس انگیز باد در طلوع نگاه تو گم شد...

 

 

 

        علــــــــــــی محــــــــــقق     


برچسب‌ها:
تاريخ : چهار شنبه 13 تير 1397برچسب:, | 15:49 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

هیچ چیزم شبیه کودکان کار نیست...

نه سیاستشان را دارم ...

ونه می توانم چشمهای پر محبتت را لحظه ای به اسم خود کنم!

ولی با تمام این ها.....

سال هاست سرچهار راه پیراهنت بساط کرده ام و تو ....

هر روز او با یک پیراهن چهارخانه بی تفاوت از کنار گل های دامن من رد می شوی...

هیچ چیزم شبیه کودکان کار نیست ...

مثلا همین امروز که مطابق همیشه دخترک ها سر چهارراه جلویت را گرفته بودند و تو از شان گل خریدی..

من بی عرضه فقط گلهای دامنم را با اشک شستم و دوباره عطر زدم لای گلبرگهای غم زده شان ...

فردا هم روزیست...!

شاید همین فردا...خودم جلویت را گرفتم  و به اندازه ی خریدن گل ...سیر تماشایت کردم!

نمی دانم.....

نمی دانم.....

فقط خدا کند معشوقه ی این روزهایت فردا هم گل دوست داشته باشد....

 

 

    ستوده غلامی   


برچسب‌ها:
تاريخ : چهار شنبه 13 تير 1397برچسب:, | 15:34 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

زندگی همان شلاق به دست بی رحمی ست

که مدام بر ذهن و قلب آدمی فرود می آید..

آنقدر فرود می آید، که از درد وحشتناک اش به سر و پای این زندگی بپیچی 

و در کارش خلل وارد کنی...تا شاید ذره ای به رحم آید و ضربات را آرام تر کند...

تو با همین ضربات ،چون اسبی نجیب به پیش می روی و زندگی برایت عادت می شود..

خوشایند است...همیشه درد زیاد باعث خنده است.

بخند ای اسب ابله شلاق خور...!

 

    رضا همایون    


برچسب‌ها:
تاريخ : چهار شنبه 13 تير 1397برچسب:, | 15:3 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

پیرمرد عینکش را روی پیشانی اش سر داد و در حالی که چشمش را میمالید خمیازه کشداری کشید و گفت امروز برام بار نیومده ولی به گمونم یک کیلویی مونده باشد با سر تایید کردم و پیرمرد در تاریک روشن قفسه ها پسته‌های خام را با کف دستش از محفظه شیشه ای به داخل پلاستیک ریخت چشم بر نمی داشتم حرکاتش را تعقیب می‌کردم صدای خسته زنی دستان پیرمرد راشل کرد سلام اوستا حاجی ،،،سلام دخترم ....

نسرین جان بهتر هستند ؟؟؟؟

به لطف خدا خوبه ...دکتر گفته کم خونیه.... پسته ی خام داری  اوستاحاجی ؟؟؟

نگاه پیرمرد روی من ثابت ماند انگار دلش نمی خواست حقم را به او بدهد و منتظر تایید م بود اما من انگار نه انگار گویی این موضوع را نفهمیده بودم...

با صدایی گرفته گفت...


برچسب‌ها: ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 11 تير 1397برچسب:, | 19:45 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

یادش بخیر بچه که بودیم وقتی بادکنکی را باد می کردیم انگار خودمان باد می شویم

ولی ضرری هم برای دیگران نداشتیم و یا افسار باد بادکی را در دست میگرفتیم ان وقت ان بادبادک هم به هر طرف می رفت دور و دور تر می شد

تا نقطه می شد گویا خودمان به دل اسمان پر کشیدیم حالبا سال ها از ان زمان می گذرد و فهمیدیم که عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد

و دوباره کوزه گر هستی که از ان خاک در ما می دمد و سرو شکلمان می دهد افسوس که بعضی ها مثل ان باد کنک ان قدر باد می شوند  که نمی شود

ان ها را از باد غرورشان خالی کرد و چنان افسارشان را به دست می گیرند که از خودشان چیزی باقی نمی ماند و به هر طرف که باد بیاید  به ان طرف می روند

راحت رنگ می شوند و همچنان سیب می چینند با فریب شیاطین زمینی

 

  کامران اسدی 


برچسب‌ها:
تاريخ : شنبه 10 تير 1397برچسب:, | 13:52 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

غزل غزل غم دل یک بهانه میخواهد

غزل پرنده ی دل آشیانه می خواهد

تمام وحشت من از شروع آن روزیست

زخم کهنه بگوید ترانه میخواهد

تو را قسم   به تمام نگاه های قشنگ

دل از نگاه تو امشب نشانه می خواهد.

مرا ببر به مسیری که عشق می گوید

مگر نه اینکه کسی عاشقانه می خواهو

به یک بهانه شبی، بغض بسته بگشاید

و صادقانه بگوید ، که شانه می خواهد؟ 

 

 

   آیدا فتوحی ابوابی    


برچسب‌ها:
تاريخ : شنبه 10 تير 1397برچسب:, | 13:33 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

 

دردی  میان سینه ی او مستتر بود

شاید شبیه من ولی مایوس تر بود

شاید که بی پروایی اش آتش به پا کرد

شاید همین زن بودنش زنگ خطر بود

قاب چروک دور چشمان قشنگش

از چین ریز دامنش هم بیشتر بود

طی میکشید و طی نمی‌شد روزگارش

زن بودنش گاهی برایش دردسر بود

بر قطب  تنهایی اونوری نتابید

تاریکی افکار گنگش بی سحر بود

جریان رودی بی تکاپو بی سرانجام

بی زمزمه، بی های و هویی در گذر بود

وقتی که قانون مرا مردان نوشتند

حتی دعای مادرش هم بی اثر بود.

 

 

      نسیم پریشان    

 


برچسب‌ها:
تاريخ : شنبه 9 تير 1397برچسب:, | 12:32 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

خیلی کوچک  بودیم...

و زندگیمان پر بود از بازی های کودکانه...

روزی یک ساعت هم برنامه ی کودک تماشا می‌کردیم..

از ساعت ۵ تا ۶ بعد از ظهر،

هفته  ای یک بار یک کارتون خوب می داد ...

یکشنبه ها بود یا سه شنبه ها  ...

حنا دختری در مزرعه،

بل و سباستین ،

هاچ زنبور عسل ،

خانواده دکتر ارنست،

مهاجران و کارتون های دیگر که وقتی یکی تمام می‌شد آن یکی را شروع می کردند... خیلی گرانبها بودند برای ما ،

فقط هفته ای یکبار...

هنوز جنگ تمام نشده بود ...

و ما کوچک بودیم....

در شهر ما بمباران شده بود ...

جنگ را خوب حس کرده بودیم،

برق را قطع می کردند،

و بعضی وقتا خیلی طول می کشید...

و فکر کن اگر زمان پخش کارتون برق قطع می‌شد،

چقدر احساس سرخوردگی می‌کردیم...

تا یک هفته دیگر باید صبر می کردیم...

تازه یک قسمتش هم رفته بود..

امیدمان را از دست نمی دادیم..

می نشستیم جلوی تلویزیون و ذل میزدیم بهش تا برق بیاد،

 

بعد هم با هیجان تمام می دویدیم توی حیاط و داد می زدیم برق بیا 

شاید برق وصل میشد شاید هم نه تصورش خیلی سخت بود اگر کارتون تموم میشد و بعد برق را وصل می کردند تا آخر شب بی حوصله بودیم..

و فردا توی مدرسه با بچه ها در موردش حرف می زدیم..

دغدغه های کودکانه ی ارزشمند...

تو رفته ای،

و من امیدوارانه به رفتنت خیره مانده ام

که شاید پیش از تمام شدن فصلهای رویایی من

و آواز سرد جنگل مه گرفته باز گردی..

خیلی نگذشته است..

ناامید نشدم مثل آن روز ها..

شاید هم بیایم به کوه و داد بزنم بیاااااااااا

انگار می کنم که تو صدایم را میشنوی و می آیی..

و من فصل ها را به تو نشان خواهم داد و .....

اگر هم دیر آمدی و من در سکوت همسفر ابرها شده بودم ،

به آب های جاری می سپرم،

نشانی ام را در گوش هایت زمزمه کنند..

حتی اگر فصل ها تمام شوند

و جنگل درختان سوزنی برگ ناپدید شود،

خیره ی  آمدنت میمانم...

دیر نکن!

 

عاطفه مشرفی زاده

 


برچسب‌ها:
تاريخ : شنبه 9 تير 1397برچسب:, | 12:16 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

پروانه ای روی شانه ات نشسته است

و تو در آرزوی دوباره ی زایش واژگانت،

چشم به راه بازگشت پرستوهایی!

در دوردست ها

از میان شیارهای رشته کوهی به غایت بلند آبی روان است

آنجا که در دامنه‌هایش چشمه سارا نیست

زمین نمناک است 

و تو در روشنی خیره کننده ی آفتاب غنوده ای

و من به دیدار پیام اور نیکی امده ام.

در حالیکه آتشی افروخته اند.

من در لا بلای خطوط موزون ذهنم به سماع درویشان فراخوانده می شوم

چرخ می خورم بی تابانه

و در لذت سکر آور غزل های مست،

شور می شوم

شیدا می شوم

 از دور دست ها پرستو از راه می رسد

غزل غزل واژه

از تو فوران می کند

آتشفشان قلبت دوباره فعال می شود

و من

در ازدحام واژگان تو بار ور می شوم.

 

 

  عاطفه مشرفی زاده 


برچسب‌ها:
تاريخ : شنبه 9 تير 1397برچسب:, | 11:40 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

 

دلتنگش شده بودم

دلتنگ کی؟

نمیدانم!

شاید دلتنگ انکه مرا نمی شناخت! 

سال ها بود می دیدمش

دیدنش عادت شده بود

ندیدنش دلتنگی

از کودکی می شناختمش

هر دفعه می دیدمش قطره اشکی در گوشه چشمش خشکیده بود

گاهی غمی پنهان چهره نگرانش را در هم می کشید

آهی که از سوز دل می کشبد آتیشم می زد

می دانستم نگران روز های آینده است شاید نگران

بود از بی من بودن.

برق چشمانش دیر زمانی بود خاموش شده بود

انگار ناامیدی در جانش ریشه کرده بود

  یک روز از روزها خندید با تعجب نگاهش کردم انگار مرا شناخت

با انگشت اشاره کرد سکوت کن و سوال نپرس

حالت چهره اش نشان می داد از آن سوی آینه ها آمده

چشمانش برق عجیبی زد

 به چشم هایش نگاه کردم

برق اشک بود و در تلالو نور آینه

لبخند تلخی روزگار گذشته بود و

شاید هجران روز های اینده

می دانستم هرگز عاشق نشده

به هم نگاه کردیم

مانند دو عاشق

دو دلداده خیره در چشم هم

لبخندی به او زدم و او با لبخند جوابمو داد.

از او دور شدم

قدمی پیش نرفته دلتنگ شدم

برگشتم

نگاهم کرد با همان لبخند تلخ

و کم کم در غبار آینه گم شد..

سال‌ها بود میدیدمش و با او درد دل میکردم

امروز او را شناختم

او نزدیکتر از من به من

شبیه تر از من به خودم

او خود من بود!

همزاد من در آینه ها رفت و برنگشت.

دلتنگش که می شوم در آینه دنبالش میگردم تا به او لبخند بزنم و بگویم دوستت دارم!

زمانی

در تنهایی هام دلتنگ خودم هستم

آینه میگرید!!

در آینه ها جای خالی تصویری است

من هستم و آنکه بود دیگر نیست

 

 

مسعود صادقی   

 

 


برچسب‌ها:
تاريخ : یک شنبه 3 تير 1397برچسب:, | 13:48 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

بنام او

میترسم...تاریکی،تیغ بر ابروی مهتاب نهاده و زندگی نقره داغ شود. میترسم روز، چادر عزای خورشید بر سر کند.

عطر باران خورده دلهایمان در ناملایمات پرید.

میترسم شانه های مردانمان که شان کوه دارند

در گسلها فرو نشینند و زنان که از هیچ زندگی میسازند

خودردی در هیچ شوند

نیمه راهی طی شد نیمه جانی مانده...

بارالها.... ارزو دارم در وارونگی فصل ها بهار بچرخد و بر زمهریر بچربد و فراوانی اغاز شود.

الهی در حسرت پروار پروانه ها بر سر انگشتان آرامشم...آرامش، آسایش زندگی بی دغدغه نصیب مردم کشورم بگردان.

 

آمین

ملینا قشقایی( منیژه)


برچسب‌ها: